تبليغاتX
๑*•.¸♥¸.•*Madmazel tin tin* •.¸♥¸.•*๑
A COol Girl Or An Angle?!๑*•.¸♥¸.•*
ای خدا!!!

من هنو کامم خرابه...الانم اومدم کافی نت٬جاتون خالی !

yak صحنه ای کنار من در حال رخ دادن می باشد!کلی سوژه ه ه ه هـــــــــ ه ه !!!

یه عدد گل دختر به همراه یه عدد گل پسر در حال اختلاط می باشند!انقد خنده داره!

پسره تا جایی که شرع  و عرف بش اجازه میده خم شده رو دختره !!!

این دخی هم یه نازی میکنه مه دل ما رف چه برسه به اون پسره!چه عذابی میکشه طفلی!

الان در حال استراق سمع می باشم!

اموزش واسه بعدها!!!

                                           

๑*•.¸♥¸.•* •.¸♥¸.•*

بی خیال بابا!این کارا به ما نیومده!بداموزی داره!چش و گوشم باز میشه!

نیس من خیلی نیجبم!

                                                   

๑*•.¸♥¸.•* •.¸♥¸.•*  

 

این یاهو چرا قطه باز؟!ای بابا!Rolling Pin

نیخواسم اپ کنم.اما چون درخواست ها زیاد بود (؟!) دیه اومدم اعلام کنم که هنوز نفس میکشیم!!! اما خب نیدونم راجع به چی بنویسم؟!با کمبود موضوع  مواجه شدم!

مدرسه خوش میگذره...اما لحظه هایی که واسه ما پیش اومده و در موقعیتی که ما بودیم دیه واسه شماها خنده دار نیس!

*****...........******..........******

اه!این power point چیه معلما واسه خودشون بازار وا کردن؟!

دیه دینی هم پاور پوینت میخواد من نمیدونم؟!

حالا معلم دینی میگه چن نفر تو کلاس پاور پوینت (حرفه ای) بلدن؟!

۵ نفر دستشونو بردن بالا٬میگه خوبه...اکثرا بلدین!

 نکته:کلاس ما ۲۴ نفره می باشد!

به قول امین اگه منم دستمو میبردم بالا میگف کلّ کلاس بلدن!

اصن دبیرای ما سوژه ن همه شون!

اَهه!

سوژه از دستم پرید!دختر پسره رفتن!البت اول دختره با قهر پا شد رف پسره یه دقیقه سرشو گذاشت رو میز بهد رف!احمق موبایلشو جا گذاشت دوباره برگشت!

اهان اینو میخواسم بگم!

مدرسه مون کلاس المپیاد گذاشته٬من و حانی و پری و المیرا واسه زیست ثبت نام کردیم.

یه دبیرایی داریم!دلتون جیززززز! همه شون دانشجو دانشگاه شریفـَن!انقده دبیر زیستمون خِش گِله!

فردا هم کلاس دارم.کلا" ۴ هفته  جمعه ها بیشتر نیس.از ساعت ۷ صب تا ۵ .

فسیل میشیم تو مدرسه!

اهان!هی میخوام بگم یادم میره!

میخواسم از همه ی اونایی که تولدمو تبریک گفتن تشکر کنم.به خدا من از هیش کی توقع نداشتم.ولی خیلی خوشحال شدم وختی کامنتاتونو دیدم.

این وبی ِ که امین-سپیده-علیرضا-مریم-مصطفی-ژولی پولی  (جوووون ها!) بم تبریک گفتن:

                                        www.happytintin.blogfa.com

از اونایی هم که تو وب خودشون برام تولد گرفتن {سام-سپیده و ...(الان حضور ذهن ندارم!)}

ممنونم.دست همه تون کلی مرسی!

(قبلا گفتم دبیر ادبیاتمون چی میکشه از دستم؟!)

یه ماچ گنده و از راه دور واسه همتون! :

احساس میکنم خیلی اپ مزخرفی شده..ینی احساس که نه...مطمئنم!

من برم دیه..فهلنه بای!

پ.ن:چیز خاصی نیس!فقط خواسم این اپم بی پ.ن نمونه!

+ چه روزی لطف کرده؟! پنجشنبه چهاردهم آبان 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥19:5 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
سهلان علیکم مای فرندز !!!

من کامم خراب شده.

دیگه روشن هم نیشه آخه.

بعداً میام و کامنت ها رو میخونم .

ببخشید اگه دیر گفتم . به زور تونستم بیام و بگم.


پ.ن ها:

پ.ن۱: 9 روز مانده تا میلاد با سعادت خانم مادمازل تین تین!!!~~~>شمارش معکوس!

پ.ن2: برای اولین بار یه پست کوتاه !!!!!!( ذوق مرگ نشید وقتی برگردم بازم طولانی مینویسم)

پ.ن3 :فهلنه بابای!Hello

+ چه روزی لطف کرده؟! جمعه بیست و چهارم مهر 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥19:25 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
سهلان!!! احوال شما ؟!

اگه از سرما خوردگی من فاکتور بگیرین میشه گف منم خوبم!

خوش میذگره مردسه ها ؟!به منم خوش میذگره! ینی بَد نی!!!

من خیلی پیشرفت کردم ( تو درسُ نیگم آ !) انضباطُ میگم!

اخه از اول سال تا حالا فخط ۱ تذکر داشتم که اونم واسه حجاب بوده و یه بارم دبیر شیمی به من و فائزه و موژان گف شما سه تا چرا انقد حرف میزنین؟! (البت اون موقع فوزی و موژی داشتن می حرفیدن و چون من وسطشون بودم مظلوم واقع شدم !بمیرم واسه خودم الهی!)

تذکر های زنگ تفریح که حساب نیشه! میشه ؟!

اخه یه بار نادیا داشت با دسته ی صندلی مثلا گیتار میزد!   المیرا هم داشت پیانو میزد !

بقیه ی بچه ها هم پشت صحنه بودن ! منم خواننده !

یهو دیدم بچه ها خفه شدن! دیدم پشت سرم خانم نعلبندیان واستاده! گف :

+به به چه صدایی!!!

++لطف دارین شما!

 + من که تو راهرو بودم از صدات مدهوش شدم ! دیگه چه برسه به این بدختا که تو کلاس بودن!

++ خانم  اینا فیض می برن!

+حیوونای تو جنگل رو هم فراری دادی که !

++خُب زنگِ تفریح هم خودمونو تخلیه نکنیم ؟!

+ چرا !چرا! فقط اروم تر که به محیط زیست اسیب نرسه!

نکته:من اون روز سرما میل کرده بودم و صدام گرفته بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من شنبه بعدازظهر احساسیدم گلوم می سوزه... ولی به روی مبارک خودم نیاوردم! اخه نه حوصله قرص و امپول داشتم نه حوصله ی احساسات  به جوش امده ی مامان گرامی!!!

ولی اخر شب دیدم تب هم دارم...(علائم انفولانزا !    ) به مامی گفتم ٬میخواس همون موقع منو ببره دکتر! ولی گفتم خوابم میاد و قرار شد فردا صبحش ( ینی ۱ شنبه ) بریم .

فردا صب مامی گف نیخواد بری مدرسه بریم دکتر.ولی من پس از انجام حرکات ناموزون از قبیل: کوباندن پا بر روی زمین ! زدن کلّه به دیوار ! کشیدن داد از اعماق حلق ! اعلام کردم که من باید برم مدرسه!

(خودم میدونم فرصتُ از دس دادم که نرفتم ! و هم چنین اطلاع دارم که دیه از این فرصت های طلایی (!)  پیش نمیاد !  ولی من موخوام تا جایی که میتونم از بودن با دوستام لذت ببرم و حداکثر استفاده رو ببرم ! پس بم نَگین خاک تو سرت !)

رفتیم دکتر ( من با مانتو شلوار مدرسه رفتم ! ) دکی گف انفولانزا گرفتم!( خوکی نه آ!!!  انسانی !) بهدشم برام قرص و شربت و در اخر هم امپول !!!

منُ میگی؟!گفتم الان مدرسه م دیر میشه! میشه بهدن بزنم؟! گف نه اگه الان نزنی بد تر میشی!

رفتم امپول بزنم...

پرستاره:عزیزم برو اماده شو!

من ( تو دلم !) : مگه میخواد چی کار کنه میگه اماده شو؟!

ــــــــــــــــــــــــwaitingــــــــــــــــــــــــ

پرستاره هی میرفت٬ هی میومد !  گفتم : ببخشین نمی زنین ؟! گفت : چرا٬ دارم واست بی حسی میریزم !

++دارم با خودم فک میکنم  : مگه چیه که بی حسّی میخواد ؟!connie_wimperingbaby.gif

بلاخره خیر سرش امپولو زد !(انگار داشت دارت بازی میکرد !از فاصله ی۱ متری پرت کرد امپولو ! ما هم رفتیم مدرسه! زنگ اول ورزش داشتیم و بچه ها تو ورزشگاه بودن. منم عین این احمقا ۳ طبقه رفتم بالا کیفمو گذاشتم تو کلاس دوباره ۳ طبقه اومدم پایین رفتم ورزشگاه ! ۱۰ دقیقه بهد هم زنگ خورد!(مرض داشتم !)

زنگ های بهدی هم همش ولو بودم ! ینی اینکه حالم بد بود ! بچه  ها میخواسن برن بزنگن مامی بیاد دنبالم. ولی من میدونسم اگه بیاد خفه م میکنه ! Rolling Pin

تازه نعلی هم کلی واسم غصه خورد که حالم بَده!

بچه ها هم هی میگفتن انفولانزا خوکی گرفتی فردا می میری! تازه نادیا و المیره واسم اعلامیه هم دُرُس کردن! (اگه کامپیوترم درس بود ازش عکس میگرفتم میذاشتم .)

متن اعلامیه این بود:

                                      بازگشت همه بسوی اوست...!

            بادی وزید...! گلی پرپر شد...!

            جوان ناکام٬ تینا 

            برای شادی روح تازه گذشته:

            فردا٬روز دوشنبه٬مورخ ۱۳/۷/۱۳۸۸ در کلاس شماره ی ۱۲ گرد هم میاییم.

            (به صرف شیرینی و شکلات و خرما و حلوا)

            ساعت:زنگ تفریح سوم.

            با حضور مداح اهل بیت: حُجَتُ اِلاسلام وَ المُسلِمین نادیا و حاجیه خانُم طراوت!

           خانواده های داغ دیده:رحیم زاده-جلیلوند-ازادطریقه-اسماعیلی-درخشان-

           شهابی-معارفی-مساوات-جمالیان-کاکوئی (و تمامی دانش اموزان فرزانگان ۱ )

           *ضمنا" سرویس ایاب و ذهاب جلوی درب مرکز اماده می باشد.*

 من نیدونم تو مراسم ختم  شیرینی و شکلات هم میدن؟!

فرداش هم زنگ تفرح سوم همه ریختن تو کلاسمون ! مثلا هم مراسم من بود ! نادیا هم شکلات گرفته بود و پخش میکرد! منم رو  کمد ها خوابیده بودم و چادر یه بخت برگشته روم بود ! اون اعلامیه رو تو کل مدرسه پخشیده بودن بی شعور ها! اخرشم تو حیاط اون گوشه دفنم کردن!Smiley from millan.net

*فرداش دبیر شیمی ِ پارسالمون ازم پرسید:دیروز تشییع جنازه ی تو بود ؟!

بی شعورا دستی دستی منُ فرستادن اون دنیا!

راسی اینو میخواسم بگم! :

من چِشَم شوره  ؟!

(جوابمو بدین پست بهدی دلیلمُ میگم!) 

من دیه برم حموم!

پ.ن ها:

پ.ن۱: ۱۶ روز مانده تا میلاد با سعادت خانم مادمازل تین تین!!!~~~>شمارش معکوس!

پ.ن۲:مامان بزرگم اومده ساری...(عابر بانک ِ ِ من ِ !!! )

پ.ن۳:این دلنوازان رو می بینین؟! مامان بزرگم اخر فیلمنامه شو نوشت: اتابک بابای یلداس !

پ.ن۴:کلاس ما شلوغ ترین کلاس پایه ی اول شناخته شد!

پ.ن۵:بزن اون کف قشنگه رو!!!

پ.ن۶:من اصن با کوتاه نوشتن مشکل دارم!!!

پ.ن۷:فهلنه بابای!Hello

+ چه روزی لطف کرده؟! جمعه هفدهم مهر 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥17:10 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
سهلان و علیکم مای فرندز! Girl Power

من یه نمه دپ میزنم...

ولی کلا" حالم خوبه!(خدا رو شکر!) خُ ناراحتیمم دلیل داره!

امروز با مامی رفته بودیم بازار ترکمنا (اونایی که ساروی هسن میدونن کجا رو میگم!)مامی ماشینو رو به روی ارامگاه ساری (که کلّش اندازه ی یه قطعه بهشت زهرای تهرانه!) پارکیده بود ٬ وختی داشتیم برمی گشتیم من گفتم بریم سر قبر خانم طبری.خانم طبری دبیرمون بود که پارسال عمرشو دادن به شما!خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی هم دبیر خوبی بود . همیشه هم به من میگف اگه تو کنار مرده بشینی مرده رو به حرف میاری!  اما امروز هر چی حرف زدم باهاش باهام حرف نزد.کلی هم گرییدم سر قبرش. تازه یاسین هم خوندم!که دیه مامی گف بریم.

حالا از فاز غم بیایم بیرون....!از مدرسه بگم!

خوبه...بد نیس... سلام دارن خدمتتون!

اقا ما که زنگای تفریح اویزونِ کلاس ۱۰ هسّیم!کلی هم حال میده! حالا دیروز زیست داشتیم٬میخواسم بخونم٬نرفتم کلاس حانی اینا٬دسته جمعی اومدن دنبالم! نیس من محبوبم!

اقا دبیرامون:

شیمی (خانم بریمانی):

تق تق تق تق خب بچه ها...تق تق تق تق تق کتاباتونو در بیارین!

تق تق مثلا صدای کفش هاشه!بد نیس...فقط خیلی عقده ایه!میگه:اگه شما اس ام اس بازین من از شما حرفه ای ترم!اگه شما به تیپتون اهمیت میدین من دغدغه م بیشتره!پس سعی نکنین منو دور بزنین که بدجوری میپیچونمتون!

زبان (خانم مدانلو):

هنو نیومده!اخه مامانش تازه فوتیده...(فاتحه الصوات!)

مطالعات اجتماعی (خانم کوچک نژاد):

سگ رو دیدین؟!نمونه ی انسان نماش اینه!

عربی (اقای رضایی)~~~>اسمایلی ای که مناسبش باشه رو یافت نکردم!

از لاله ی گوش ِ سمت راستش فرق باز میکنه تا پرده ی گوش سمت چپش!!!کلا سوژه خندس!

(میگه:شما ها که توزهوشانین٬دَرسا رو باید بلت (بلد) باشین!باید بیتر (بهتر) از مدارس دیگه باشین!)

دین و زندگی:(خانم رمضانی)

زنِ مدیر سابق شهید بهشتی (اقا میری) هسّش.خوبه فقط خیلی نمکه! مزاح می فرمایند سر کلاس!

مطالعه و پژوهش:(؟!)

والا هنو نفهمیدیم کیه؟!

فیزیک:(خانم عباسی)

خوبه فقط خیلی پُز میده!

ریاضی:(اقای شعبانی)

اقا این خیلی ه ی ز ه !!!ما قبلا هم شنیده بودیم ولی فک نیکردیم واقعا اینجوری باشه!میگه: با توجه به شناخت قبلی ای که از اخلاق من دارین نکات ایمنی رو رعایت کنین!من میخوام تو کلاسش با چادر و روبند بشینم!Arabic Veil

 

مهارت های زندگی:

واسه کلاس ما این درس اصن تو برنامه نیس!

کامپوتر:

همون دبیر ِ پارسالمونه...خیلی شبیه سکّه ۲۵ تومنی میمونه!

دیه چی داریم؟!

دیه هیچی!

چی میخواسم بگم؟!

اَه...یادم رف!

چرا من هر چی سعی می کنم پستام کوتاه بشه بازم بلند میشه؟!سوال

 

میشه لطفا منو راهنمایی کنین چی کار کنم از سرویس جا نمونم؟!الان ۱ هفته س داریم میریم مدرسه من ۶ روزشو جا موندم!خُ اخه زود میاد سرویسمون. ساهت یه رب به ۷ میاد.منم که خواب آلووووووووووووووووووو!

من برم حموم بهدشم اتاقمو تمیز کنمبهدشم درس بخونم!Reading a Book

(اولویت درسُ داری کجاس جون من؟!)

فهلنه بابای!

پ.ن ها :

۱:لطفا هر کی اپو نیخونه نظر نده!

۲ ۲۳ روز مانده تا میلاد با سعادت مادمازل تین تین!

۳:بزن اون کف قشنگ رو!!!

۴.

 

+ چه روزی لطف کرده؟! جمعه دهم مهر 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥16:4 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
از شب قبل از مدرسه ها کلی ذوق و شوق داشتم!هزار بار حانی رو تو مانتو شلوار سرمه ای تصور کردم و خندیدم!

چه نقشه ها که نداشتم...چه حرفا نداشتم که به دوستام بزنم...کلی سوژه واسشون اماده کردن بودم که تعریف کنم و بخندیم!

چهارشنبه با چه ذوق و شوقی بیدار شدم!Happy Danceتازه ورزش هم کردم! شیر هم خوردم!اونم چی؟!۲ لیوان! هی تو خونه راه می رفتم واسه خودم!

مانتو شلوارمو که پوشیدم کلی به خودم خندیدم تو اینه! اخه تا حالا مانتو به این بلندی نپوشیده بودم! از مامان قول گفتم که حتما واسم کوتاش کنه!اونم قول داد...

درگیری داشتم شدید با مقتعه م! Arabic Veilموهامو که کوتاه کردم هی میریخت بیرون شبیه علی بابا میشدم!Peppy (من تو مدرسه همیشه موهامو میدم بالایی مث کتلت می چسبه به سرم! )

تنگ بود واسم...گرفتم کشیدمش دیه خیلــــی گشاد شد!:دی!

اون که تموم شد داشتم فک میکردم بند کفش هامو چه مدلی ببندم؟! اخرم با جیغ صورتی مایل به بنفش مامانRolling Pin یه جوری بستم و کیفمم انداختم و رفتم واسه سرویس! (البته مامی قبلش منو از زیر قران هم رد کرد!مث این کوشولو ها!)

تو راه خجالت می کشیدم!اخه از این که کفشم هی برق میزد و کیفمم رقص نور بود بدم میومد! یه جورایی تمیزیش برام غیر قابل تحمل بود!

رسیدم به ایستگاه که سرویس بیاد.امسال اتوبوسمون عوض شده بود و اونی بود که باهاش میرفتیم کانون زبان.

صبا نیومده بود.الهامم نبود.کتی اینا هم خونشونو عوض کرده بودن.در نتیجه من تو اتوبوس تنا بودم! رفتم نشستم...وای! من و حانی و پری چقد از این اتوبوس خاطره داریم! از اون صندلی هاش که یه زمانی سرویس شهید بهشتی هم بوده و یه عالمه شماره روش نوشته چقد خاطره داریم!

بلاخره رسیدیم مردسه.دیوارا رو رنگ کرده بودن.(در واقع ریده بودن!) رفتم تو...از اون دور حانی و پرنیان و کوثر رو دیدم.دست تکون دادم Helloولی منو ندیدن.رفتم جلو دیدم قیافه هاشون ملول و یه جوریه! گفتم چی شده؟!کوثر گف:فقط تُو ٬ تو کلاس ما نیسی!

من گفتم برووووووووووووووو عمو! گف بیا بریم ببین! رفتم رو برد رو دیدم...کوثر گف مگه همیشه اسمت بعده اسم من نبود؟!یه لحظه امیدوار شدم گفتم هه!کوثر فقط بعد اسم خودشو خونده!

اما نه....از اول تا اخر لیست کلاس ۱۰ رو خوندم...ولی اسم من توش نبود!

تو کلاس ۱۱ رو گشتم...اینجا هم نبودم!

خدای من!نگو که افتادم کلاس ۱۲!

اره...دیدم!اسم من بعد از هانیه رجب پور بود...دختر خانم رحیمی!

من اول:    بعدش:     بعد:

پری هی می گف تین تین گریه نکن! کوثر دستمو گرفته بود و حانی هم حرف میزد اما نیدونم چی می گف؟

اندکی توضیح:ما٬ینی کلا" کلاسمون٬وقتی که اول راهنمایی بودیم٬کلاس شماره ی ۱ بودیم.کلاس ۲ و ۳ هم بود.کلاس ما و کلاس ۲ یه دعوای شدید داشتیم با کلاس ۳! کلاس ۲ هم مث ما از بچه های ۳ بدشون میومد.وختی رفتیم دوم راهنمایی٬ما شدیم  کلاس شماره ی ۴ ٬ کلاس ۲ شد ۵ و کلاس ۳ هم شد ۶.بازم ما با ۶ ای ها مشکل داشتیم!سوم راهنمایی که اومدیم ما شدیم ۷ ٬ کلاس ۵ شد ۸ و کلاس ۶ هم شد ۹!

امسال اگه طبق برنامه پیش می رف ما میشدیم ۱۰ ٬ کلاس ۸ میشد ۱۱ و اون ۹ ای ها هم میشدن ۱۲!

گرفتی توضیحو؟!

من و حانی و پری و کوثر همیشه می گفتیم واااااای! نکنه رفتیم دبیرستان با ۹ ای ها بیفتیم! حالا اگه یه کدومشون باهام بودن یه چیزی!ولی خب...

از کلاس ما ۶ تا برداشته بودن و ۶ نفر دیه رو برده بودن.

۱.من          ۲.فائزه (ج)          ۳.فائزه (م)        ۴.موژان       ۵ .فاطمه        ۶.ملیکا

رو برداشته بودن.

اصن کلا هدفشون این بود که گروه های دوستی رو از هم جدا کنن. چون:

من با حانی و پری و کوثر یه گروه دوستی بودیم.

فائزه (ج) و شیوا و الهام و نازنین و سارگل یه گروه دیه

فائزه (م) و مرضیه (ا) و اذین و نورین

موژان و نفیسه و فاطمه (ک)

فاطمه و هانیه و سوگند و مرضیه (ب) و مینا

مهرارا  و ملیکا و روشنک

هم با هم بودن.ببین!از هر گروه یکیو برداشتن!ترجیحا شلوغ ترینو!

من با فائزه (ج٬م) و موژان و فاطمه تو کلاس ۱۲ بودیم.ملیکا هم تو ۱۱.از کلاس ۸ پارسال هم اناهیتا و غزاله و ساحل افتاده بودن ۱۲.

حالا باز بچه های کلاس ۱۲ بد نیسن.ینی خیلیم بد نیسن! یه سری باحال هم هس بینشون! مث نادیا ( که باهاش از قبل دوست بودم خیلی بچه ی باحالیه!) المیرا (اینم تو دبستان دوس صمیمی حانی بود.اینم خوبه!) نگار (بد نیس.ولی خودشو یه ذره میگیره!) مریم (خیلی باحاله!) و دو سه نفر دیه!

ولی من تا زنگ بخوره همش می گرییدم!  همشم بغل پری بودم.اخه کوثر قدش خیلی بلنده! بهش نمی رسم!حانی هم همش بوس میکنه ادمو!منم از بوس زیاد خوشم نمیاد!   میموند پری دیه!

رفتم تو صف۱۲ ٬نادیا (میدونس ناراحتم) اومد بغلم کرد گف خودم هواتو دارم!  بهدشم از تو کیفش یه ورق داد بهم!یادتونه تو وب قبلیم گفته بودم نادیا تو سنگاپور به دنیا اومده و مامانشم اونجاییه٬یه دختر خاله داره اسمش Irah ٬نادی میره میاد میگه شبیه منه!خب؟!یادته؟!که گفته بودم همزادمه!این دفه که رفته بود ایرا برام نامه نوشته بود!متن نامه ش اینه:Heart Smile

To:Tina

Hey Tina!Nadia told me about we having alike face!Haha!How cool is that! hehe! well,if you want to know me more ask Nadia.Okay? well tarecare alright and enjoy your holiday.Alright?

From: Irah

این یه کمی از ناراحتی مو کم کرد!حالا دیه چراشو نیدونم؟!Heart Smile

اقا زنگ اول عربی (  اووووووووغ!) داشتیم.دبیرمونم اقای رضاییِ.قیافه ش شبیه منگلاس! تازه!

به گُزینه میگه گوزینه! به ما هم گف : شما الان "توزهوشانین!"  کلا کرکر خنده س!

زنگ دومم ریاضی داشتیم که دبیرمون (اقای شعبانی) مریض بود نیومده بود!   به جاش خانم عزیزمرادی جونم ( Heart Smile  ) اومد.

زنگ دومم عربی/مطالعات داشتیم که مطالعات اشتماعی اومد.خانم کوچک نژاد( واقعا هم کوچک بود!) که خیلیم بداخلاق بود.Whoop De Doo

زنگ اخرم بازم ریاضی داشتیم که بیکار بودیم!(کلا برنامه ریزیه مزخرفی داریم امسال!)

دیدیم حوصله مون سر میره٬من و فائزه (ج) و موژان و غزاله و اناهیتا و نادیا دارت (رو تخته!) بازی کردیم!

که موژان مقام اول!!!

من مقام دوم! و غزاله مقام سوم رو کسب کردیم!و به فینال راه پیدا کردیم!

تشویق لطفا!!!          بهدش دیه دیدیم خیلی حوصلمون سر میره٬می رفتیم در کلاسا رو میزدیم الکی میگفتیم ببخشید فلانی تو این کلاسه؟!

اما اینم حال نداد!رفتیم پایین بپرسیم دبیرامون کیان؟!

نعلبندیان رو پیدا نکردیم٬رفتیم از رحیمی بپرسیم که گف باید از نعلی بپرسیم.ما هم رفتیم اب بخوریم. یه دختر اول راهنمایی رو اسکل کرده بودم کلی حال داد!

بعدشم به پیشنهاد غزاله رفتیم ورزشگاه رو ببینیم.هی رفتیم کوبوندیم به در ولی بازش نکردن!اخر یه صدا اومد گف از اون ور بیاین!رفتیم از اون یکی درش رفتیم تو.خانم کیومرثی (همونی که خهلی منو دوس داره!) با اول راهنمایی ها کلاس داشت.گلی جونم بهم گف هم قد کشیدم هم لاغر شدم!Yatta

بهدشم رفتیم یه دور زدیم تو حیاط و چون نزدیک زنگ بود رفتیم بالا٬نادی میزد رو میز بقیه هم حرکات موزون و تا قسمتی غیرموزون انجام میدادیم! که با ورود خانم قربانی فِرت شد!

زنگ هم خورد و ما هم اومدیم خونه...

کلی هم تو خونه گریه کردم که دیه مامی اعصابش سوراخ سواخ شد و یه عالمه نصیحت و پند و دلداری و کلا از اون حرفایی که من بدم میاد(!) زد و این ینی محترمانه خفه شو!

منم از اونجایی که دخمل خوفیم (سقف داره میاد پایین!:دی!) خفه شدم!

نشستم با خودم فک کردم...فوقش همین یه ساله دیه!این یه سالو  تحمل کنم تمومه!اخه من و حانی و پری میخوایم بریم تجربی.

تازه!اینجوری به نفع خودمم شد!چون دیه سر کلاس واقعا به درس گوش میدم و از اون جایی که از بچه های کلاس ۹ خجالت می کشم (؟!) دیه زیاد حرف نیم زنم!

امروز معلم زیستمون اومد سر کلاس٬حاضر غایب که میکرد٬به هر کس که می رسید ازش یه سوال می پرسید!          از من پرسید تومور چیه؟!اخرشم بم گف افرین عزیزم!مرسی!

(البته اون موقع من تو کلاس نبودم!فضا بودم! )

ولی خیلی سخت گیره...اما خیلی باحاله!کلی خندیدیم تو کلاسش!

معلم کامپیوترمونم همون خانم سعیدیِ که شبیه سکّه ۲۵ تومنی میمونه!

معلم فیزیکمونم خانم عباسیِ که میره میاد میگه من تهران بودم!کشت ما رو !

امروز خانم خلیلی دبیر دینی قران پارسالمونو دیدیم٬گفتم خانم دیدین چی کار کردن؟!گف چی شده؟!

گفتم منو از اینا (اشاره به دوستان!) جدا کردن!گف:چه بهتر! چه خوب!مطمئنم امسال درست بهتر میشه!

والا بقیه که میگن اینجوری به نفعمه! حالا تا ببینیم خدا چی میخواد!؟

پ.ن۱:  ۳۱ روز مانده تا میلاد با سعادت یگانه منجی عالم٬خانم مادمازل تین تین!!!

پ.ن۲:وااااااااای!تو مدرسه مون از این وسیله ورزشی ها گذاشتن!با  فواره و از این صندلی هایی که تو جنگل شهید زارع هم هس!کلی سوژه شده!حالا یه روز ازش عکس میگیرم میذارم!

پ.ن۳:خواهشا هر کی این پستو میخونه نصیحتم نکنه!

پ.ن۴: من دلم میخواد تو کلاس دوستام باشم....

پ.ن۵:چون تو این پست سهلان نکردم پس خدافظی هم نیکنم!:دی!

+ چه روزی لطف کرده؟! پنجشنبه دوم مهر 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥21:40 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |

کامنت دونی بسته س!زحمت نکشین!برین پست پایینی!

ـــــــــــــــــ-------------ــــــــــــــــــ--------------ــــــــــ

اگر شما در تاریخ ۲۳ شهریور ٬ روز دوشنبه ٬ ساعت ۲ وارد کانون زبان ساری٬ کلاس شماره ی ۳ میشدین٬ یه صحنه ای مشابه اینو مشاهده میکردین:


یکی در حال کوبوندن دستش رو پیشونیش در حالی که داره کتابو ورق میزنه و زیر لب فحش میده!

یکی دیگه داره دنبال یه بنده خدا میگرده که گرامر رو براش توضیح بده!

یکی دیگه داره تو دیکشنری تفحص میکنه تا معنی یه کلمه رو در بیاره!

اون یکی داره remidial test رو میزنه و هی از پشت کتاب چک میکنه و میبینه اشتباه زده به اقا مقدسی و ۷ نسل قبل و بعد و در حال حاضرش فحش میده!

اما...

بیرون از کلاس٬دو تا اسکل نشستن و به جای مرور دارن چرت و پرت میگن!اگه گفتین اون دو نفر کیان؟!

.

.

.

میدونم مغزت یاری نیکنه!خودم میگم!یکیش منم اون یکیشم کوثر!

این دو حالت داره:

۱.خیلی خوندن دیگه دارن بالا میارن!

۲.هیچی بلد نیسن ولی دارای اعتماد به نفس کاذب میباشن!

خب...کوثر در حالت ۱ و من در حالت ۲ به سر میبردم! بهدش دیه دیدیم اقا مقدسی داره میاد بدو بدو رفتیم تو کلاس!فاینال رو دادیم( بد نبود...سلام رسوند خدمتتون!) اومدیم منتظر اقا نظری شدیم.از کلاسش که اومد بیرون گف چیه میخواین برم بپرسم ببینم قبولین یا نه؟!ولی خُ ضایع شد!چون ما میدونستیم که قبولیم (اعتماد به نفس ما در حد هوا فضا میباشد!!!) من میخواسم ببینم اون DVD ای که بهم داده بود (هری پاتر ۱ تا ۵ ) رو از کجا گرفته که منم برم ۶ رو بگیرم!اخه از اینترنت سفارش دادم برام اوردن اما خاک بر سر اصــــــــــــــــــن کیفیت نداره! حدود یه هفته پیش گرفتما اما هنو کامل ندیدم!

که اقا نظری گف: از یکی از پسرای کانون گرفتم.الان دارم میرم اونجا٬بهش میگم برات بیاره!

»»»من نیز همانند خری که به شخص محترمش تی تاپ میدهند به فضا صعود کردم!!!»»»

خلاصه دیه...بهد از کلاس هم که اومدم خونه مثل حیوان شریفی به نام خر و یا اصطلاحا حماّل!!! کار کردم!اخه اون شب واسه افطار مهمون داشتیم!حالا منم معده درد داشتم فجیــــــــــــــــــــــــــــــــع!

تبسم هم که اصن کار نیکرد!به مامان گفتم چرا اون مفت مفت میچرخه؟!گف اون استراحت مطلقه یا تو؟!

و اینجا بود که من ارزو کردم ای کاش من نیز همانند خواهرم کودکی در بطن داشتم تا از کار کردن معاف میشدم!اما از آن جایی که ازدواج در حیطه ی سنی ما نمی گنجد و ما نیز مریم مقدس نمی باشیم (!) این خیال خام را از سرمان بیرون راندیم!

بعد از اینکه مهمونامون رفتن ما هم رفتیم پیاده روی!وختی اومدیم خونه مامی گف کاش امشب می رفتیم تهران!(قرار بود ۴شمبه بریم) تبسم هم خیلی از این پیشنهاد استقبال کرد و ساعت ۱ من دمغ و ملول رفتم که وسایلامو جم کنم.(دیه بهونه هم نداشتم که مقاومت کنم نریم!همه ی کلاسام تموم شدن.)

ساعت ۵ راه افتادیم.(بابا نیومد.) انقد جاده خلوت بود!ساعت ۵:۱۰ قائمشهر بودیم.تا شیرگاه به بطالت گذشت(ینی من و تبسم داشتیم فک میزدیم!) بهدش دیه اون خوابید و منم باید بیدار میموندم که مامی خوابش نبره!ماشالا این مامان منم یه اهنگای جدیدی گوش میده ادم حظ (شایدم حض یا حز or حذ ؟!) میکنه!ولی خب اهنگای موبایل خودمم دست کمی نداره!اخه کام خرابه اهنگ دانلود نیتونم بکنم! حالا اگه دُرُس باشه USB گم شده!حالا اگه اونم پیدا شه٬سی دی برنامه ی گوشیم نیس!حالا بازم اگه پیدا بشه بازم برمیگردیم همون نقطه ی اول!کام خرابه نیشه نصبش کنم!(عمق فلاکتُ داری جون من؟!)

واااااااااااااااااااای!فیروکوه یه مهی بود اصن نیشد جلو رو ببینیم!به خدا اگه جلومون دره بود من الان باید از کافی نت بهشت (شایدم جهنم!) این پستو مینوشتم!اصـــــــــــــــــــــــــن جاده معلوم نبود!خدا رو شکر بخیر گذش!

ساعت ۸:۳۰ تهران بودیم و ساعت ۹ خونه ی تبسم.گرفتیم خوابیدیم تاااااااااااا ساعت ۱.ساعت ۱ بیدار شدیم صبحونه (ناهار!) خوردیم و من یه ذره هری پاتر دیدم و مامی هم رف دندونپزشکی.ساعت ۵ اینطورا بود که رفتیم خونه ی مامان بزرگم.ترنم هم اومد.انقددددددددد خندیـــــــــــــــــــــــدیم که نگو!

شب هم شهاب اومد و شام خورد و رف خونه ی خودشون اما ترنم موند!

چهارشنبه صبح٬من و مامان و ترنم رفتیم شهرکتاب.دفتر خودکار و از این چرت و پرتا گرفتم و بهدشم رفتیم اون فروشگاهه که امسشو نیدونم و یه عالمه از این خوراکی ها گرفتیم!(اخه من تو مدرسه ها صبحا بلند میشم درس بخونم٬مامی از اینا گرف که در طول سال سو تغذیه نگیرم!)

(دفترام انقذه خوشملن! البت مبینا گف یکیشون خهلی بچه گونه س!ولی خُ من که بزرگ نیسّم!هسّم؟!)

بهد از ظهرش تبسم هم اومد که بریم کیف و کفش بخریم.رفتیم ولی وسط راه حالش بد شد برگشت!من یه کفش دیده بودم تو اینترنت٬انقذه خوشمل بـــــــــــــود!AllStar مشکی بود بند هاشم مشکی بود روش ستاره های صورتی اکلیلی داشت!خهلی ناناس بود!میخواسم اگه از اون دیدم بگیرم!ولی خُ نبود!گفتم ال استار مشکی بگیرم بند طرح دار خودم میخرم٬ولی وقتی به مامی گفتم ال استار میخوام همچین چپ چپ نگام کرد!گف من دیگه به جای تو حالم داره از ال استار بهم میخوره!

(اخه من ال استار زیاد دارم) خو دوش دالم!شی کار کنم؟!

دیه انقد راه رفته بودیم داشتیم هلاک میشدیم ! ترنم یه کفشو بهم نشون داد٬گف اینم قشنگه ها! بدبختی اون پسره فروشنده هه هم بیرون بود گیر داده بود خانم بیا پاخورشو ببین!تو پا قشنگ میشه!

انقد من از این فروشنده های زیگیل بدم میاد!به زور ما رو کشوند تو مغازه!کفش رو پوشیدم.خودم که زیاد خوشم نیومد ولی مامی اینا گفتن قشنگه!البت فروشنده هم خهلی تعریف کرد از این که چقد الان تو پام شیکه و با شلوار بوت کات خهلی میاد!اما خب من اگه گیوه هم پام میکردم پسره به به چه چه میکرد!گرفتمش دیه!یه کفش Lacoste طوسی چهار خونه س که جای بندهاش رنگی رنگیه!ینی یکیش سبزه یکیش ابی٬قرمز٬صورتی و ...

کیفمم نیدونم چه رنگیه؟!البت فروشنده هه گف به همین کفش طوسیه میاد ! (زر میزد!)

یه کفش دیه هم گرفتم.این یکی ادیداسه سفید-صورتیه!این خهلی قشنگ تره!

بهد از اینکه یه ذره خرت و پرت دیه هم گرفتیم برگشتیم خونه.البت قبلش رفتیم خونه ی تبسم!چون از میزان فضول بودنش اگاهیم و میدونستیم الان میخواد بدونه چیا گرفتیم؟!اگه نمی رفتیم بچه ش کج و کوله میشد!:دی!

فرداش تبسم هم اومد خونه ی مامان بزرگم.یه ساعت موند و احسان اومد دنبالش که برن دکتر.من تا دم در رفتم باهاش٬یه چی بهم گف٬رفتم جوابشو بدم اومدم بیرون یهو در بسته شد!!!ای خدا!منم تاپ شلوارک تنم بود!ابروم رف!تازه محسن (دوست دوران طفولیتم!)هم کلی بم خندید!

اومدم تو لباس پوشیدم و با ترنم رفتم خونشون.موهامم کوتاه کردم!کوتاهه کوتاه!الان دیه بسته نیشه!هرکی دید منو بم گف:خاک بر سرت!مو به اون قشنگیو زدی؟!(میدونم همه به بهم لطف دارن!)

جمعه من خونه ی مامان بزرگ تنها بودم.حوصله م در شُرُف کف رفتن بود که پا شدم رفتم خونه ی تبسم. یه ذره هری پاتر دیدم ولی خیلی قطع و وصل میشد یکی از فیلمای احسانو گذاشتم ببینم!

امسش Captivity بود فک کنم.قشنگم نبود!بهد از ظهر هم مامان و ترنم اومدن اونجا.من یه چی خونه ی مامان بزرگم جا گذاشته بودم برگشتم که بیارم!وختی رسیدم مامان جون گف مبینا اینا هم تو راهن!وایسا با مبی برو!منم نشستم و اومدن.واااااااااااای!انقذه دلم واسشون تنگولیده بود!مصخوصن واسه مهدیس جونم!فداش بشم انقذه ناسه!

من و مبین و مهدیس رفتی خونه ی تبسم.مامان بابا و داداش احسان هم اومده بودن.(از اول ماه رمضون اون اولین سفره ی افطاری بود که تو خونه تبسم پهن میشد!) شب هم پرنیان بم sms داد گف کانون زبان تا فردا بیشتر مهلت ثبت نامش نیس!منم ایمان (داداش احسان) رو فرستام واسم کارت اینترنت گرف رفتم هم خودمو هم پرنیانو ثبت نام کردم.(اخه کام پری سوخته!)

دیه شب برگشتیم.شنبه هم صبح اول صبح (ساعت ۱۱!) تو اون بارون من و مبینا رفتیم شهرکتاب٬مبینا هم دفتر اینا گرفت و منم باز دچار جوّ شدم رفتم روان نویس گرفتم!(به مامی هنو نشون ندادم!ببینه خفه م میکنه!اخه خودکار یه عالمه دارم)

بهد از ظهرشم خواهرام اومدن و کلـــــــــــــــــــــــــــــــــی خندیدیم!

ا...(با کسره!)اینو یادم رف بگم که بابام پنج شنبه اومد و شنبه رف!

یه شنبه هم من و مامی با قطار برگشتیم ساری!انقذه تو قطار حال داد!{دستشویی/بلوتوث/پنجره/بز!/قناری/اب معدنی/جوراب/فَک!/نوشابه!}~~~~> سوژه های خنده ی من بودن!

تو سواد کوه یه خانمه سوار شد جا نداشت!مامی هم پطروس بازیش گل کرد گفت بیاد تو کوپه ی ما! خانمه ماما بود.یه ذره حرف زد بهدش به من گف چقد تو ضعیفی!گفتم اره!حساب کرد دید ۱۴ کیلو کمبود وزن دارم!!!فک کن!

تو راه اهن هم ددی اومد دنبالمونُ خانمه رو هم رسوندیم.

خلاصه دیه...این چن روز خهلی بم خوشید!به این تغییرات جو نیاز داشتم!دلمم واسه مامان بزرگم اینا تنگولیده بود!

مهرارا هم امروز بم زنگید و گف:میای فردا با ملیکا بریم بیرون؟!

منم گفتم یس!حالا فردا هم قراره با اون دو تا شاس برم ایس پک!خدا به دادمون برسه!اگه اقاهه ما رو یادش باشه که دفه ی پیش رفته بودیم فک نکنم بذاره بریم تو!

اصن دلشم بخواد ما بریم مغازه شو مزین کنیم!:دی!

بسه دیه!طولانی شد!

(خب بشه!معمولا سفرنامه ها طولانین!)

إإإ...سهلان نکردم!

***سهلان!!!***

فهلن...

پ.ن۱:به نیت بشه ی تبسم قران باز کردیم اسم "دنیا" اومد!

پ.ن۲:عاشقی بد دردیه و منم گرفتارش شدم!

پ.ن۳:فردا نه پس فردا میلیم ملدسه!

پ.ن۴:هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهدن نوشت:من این اپو دیروز نوشتم ولی امروز پستش کردم!شرمنده دیروز دی سی شدم دیه هم کانکت نشدم!

+ چه روزی لطف کرده؟! سه شنبه سی و یکم شهریور 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥10:43 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑
سهلان!!!

میدونم که قرار بود تا اول مهر دیه اپ نکنم!ولی مگه فضولی؟!

دلم خواس اپ کنم!چون امروز یه روزه خاصّه!

امروز تفلد یه نفره که من خهلی دوشش دالممث خواهرای خودم دوسش  دارم!

امروز تفلد ابجی سپیده جونمه!!!

همه دست.....بیاااااااااااااااااااا!اهان!

اجی جون تفلدت مبالک عسیس دلم!

بین لینکام اما فهلن وبشو پاکیده.

امیدوارم همیشه موفق باشی و به هرچی که میخوای برسی!

میخواسم امروز صب که بیدا شدم اپ کنم٬ولی نشد!ینی بیدار که شدم برقا رفته بود٬تا ۱ ساعت هم نیومد!(واسه اولین بار بود انقد طولانی میرف!)

بهدشم رفتم زبان خوندم(دوشنبه فاینال دارم....)بهد از ظهر هم با تبسم رفتیم خرید!

وختی هم اومدیم ول گشتم تا الان!

الان باید برم زبان بخونم!

خلاصه شرمنده که دیر شد دیه!

من برم دیه...

پ.ن۱:انقده حالم خوبه!انقده با تبسم میخندیم حال میده!!!

پ.ن۲:داشتیم تو یه سایت دنبال اسم میگشتیم یه اسمایی بود جاتون خالی!

پ.ن۳:قرار شد اگه پسر شد بذاریم ایین گشسب (!) اگرم دختر شد بذاریم اب ناهید!!!!

پ.ن۴:قشنگن نه؟!

+ چه روزی لطف کرده؟! شنبه بیست و یکم شهریور 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥22:29 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
صحنه ی اول:

مکان:ساری-خونمون-اتاق من!زمان:ساهت ۱۰ دقیقه مونده به ۱۲ ظهر!موقعیت:من رو تخت دارم با خودم کلنجار میرم که بلند شم یا نه؟!

امروز من میخواسّم(بنا به توصیه ی یه بنده خدا!) زود بیدار بشم!ساهت ۱۱:۵۰ رو فک کردم دقیق ساهت ۱۰!!!تازه بهدش فهمیدم! حالا باز نسبت به روزای پیش زود بیدار شده بودم!

بهد از اینکه صبحونه (شایدم ناهار!) خوردم رفتم زبان بخونم.کلا" من فقط دوشنبه ها و پنج شنبه ها که کلاس زبان دارم از وقتی که بیدار میشم درس میخونم تا برم کلاس!روزای دیه لای کتابمو هم باز نیکنم!

صحنه ی دوم:

مکان:ساری-کانون زبان ایران-کلاس شماره ی سه!زمان:ساهت ۲ .تو ذلّ (شایدم ذلّ یا ظلّ یا ضلّ!!!) گرما!موقعیت ها:من در حال ولو شدن رو صندلی می باشم!/کوثر سرش رو میزه و خودکارش تو دهنش!/فاطمه:سرشو تکیه داده به دیوار و چشاش  نیمه بازه!(کلا هیش کدوم تو فازدرس نیسّیم!) اقا مقدسی در حال درس دادن دیالوگ.بقیه ی بچه ها هم یا دارن گوش میدن یا مث ما ولو شدن! 

اقا مقدسی:What a mess!I've been out of town for a week and there's water everywhere!

من:اِ...کوثر!mess  تو Cindrella Story هم بودا!

کوثر:اره...

من:اونجا که میگفت:this mess is too messy!

کوثر:اِهِن!

دیه ساکت میشیم و بقیه ی دیالوگو repeat میکنیم!

من حوصله م سر میره...در خوردکارمو هی در میارم و میذارم سر جاش!با این کار رو اعصاب کوثر با کفش میخ دار قدم میزنم!چون بهم تذکر میده که خودکارو بذارم رو میز و مث بچه ادم به درس گوش کنم!و از اون جایی که من هیش نسبتی با بچه ی ادم ندارم و مشتاق اذیت و ازار کوثر می باشم٬با شدت بیشتری این کارو انجام میدم!اون خانم پشت سریم که شبیه لامپ مهتابی میمونه یه نچ میکنه!ولی خب به من چه؟!

ادامه میدم...فاطمه هم اعصابش قلقک میاد!اونم یه نیگا بم میکنه ولی چیزی نمیگه!

ادامه میدم...کوثر با عصبانیت خودکارمو ازم میگیره.بش میگم من عادت دارم یه چی دستم باشه! خودکار خودشو میده بهم!از اونایی که در نداره٬ولی من هی نوکشو میارم تو....میبرم بیرون!

(بلاخره یه جوری باید ایجاد سر و صدا کنم یا نه؟!)

کوثر دستامو میگیره تو دستش بلکه من خفه شم!(ماخولیا داره!)من با دهنم یه صدایی ناهنجار درمیارم! (در نوشابه گاز دار ها رو باز میکنی پــــیسسسس صدا میده!خب؟! از اون صدا ها در میارم!)

اقا مقدسی یه نیگا بم میکنه که مجبور میشم ساکت بشم!(واسه نمره کلاسی بش احتیاجات دارم!)

اههههههههه!تو این کلاس مزخرف همش حوصله م سر میره!به پیشنهاد یه نفر به lovely world فک میکنم!اما با شیدن اسمم به خودم میام! اِ...!!!چی رو باید ریپیت کنم؟!تصمیم میگیرم دیه واقعا به درس گوش کنم...(دِ...نخند بم ببینم!چیه؟!به من نمیاد؟!)

چه درس اسونی!ینی اگه به همه ی درسا هم واقعا گوش کنم انقد اسون میشه؟؟!نیدونم چون به درس گوش میدادم برام اسون شده بود یاواقعا اسون بود؟!اما اقا مقدسی گفت که این درس سخته و درسای ترمای اینتر مثه اینن!!!Gosh!!!

(من تشنه مه...صب کنین برم اب بخورم میام!)

دقایقی بهد...

خُ اومدم!کجا بودیم؟!اها!

بهد از اونم work book حل کردیم!(ماله منو نصفشو کوثر برام نوشت بقیه رو فاطمه!)

کلا" تو کلاس زبان ما٬اقا مقدسی قبل از اینکه reading درس بده vocab ها رو می پرسه!این جلسه هم قرار نبود ریدینگ درس بده!اما ییهو با یه حرکت زیرکانه گف که میخواد بپرسه!بهمون هم ۳ مین وقت داد!(چه سخاوتمندانه!) من و کوثر و فاطمه هم درسو نصف کردیم!ینی صفه ی اولو من خوندم!صفه ی دومو کوثر٬فاطمه هم expression ها رو خوند!اخرم فقط از کوثر پرسید که اونم ماله همون قسمت خودش بود!

کلاس تموم شد...

صحنه ی سوم:

مکان:ساری-جلوی در کانون زبان ایران!زمان:ساهت ۳:۳۰ زلّ (ذلّ/ظلّ؟!/ضلّ؟!) گرما!موقعیت ها:من در حال خندیدن مث اسب!کوثر هم داره همراهیم میکنه!(بقیه منتظرن مامان باباهاشون بیان دنبالشون!ولی من خودم میرم خونه٬ تا موقعی که بابای کوثر بیاد وایمیسّم!)

من:اِ...کوثر اینه!

هه هه هه هه!!!!

کوثر:اوه اوه!پشتتو ببین جون من!خودشه!

هه هه هه هه!!!!

من:اون مرد سیبیلوِ نیس؟!به درخت هم تکیه داده ها!!!

هه هه هه هه!!!!

من:واااااااای!کوثر اقا ... رو ببین!

هِرهِرهِر...کِرکِرکِر!

اخرم اونی که منتظرش بودیم و همه رو به اون تشبیه میکردیمُ ندیدیم!شایدم نیومد اصن!حالا...

بهدش دیه ددیِ کوثر اومد و منم با اصرار رسوندن!(نیس من کلی محبوبم بسی خیلی!همه دوسّم دارن!)

صحنه ی چهارم:

مکان:خونمون-اتاق من!زمان:ساهت ۵ اینطورا!موقعیت:من پشت میز نشستم دارم فک میکنم!

اَََََََََََََََََََََََََََهه!!!چی بنویسم من؟!اهان...!!!

(در حال نوشتن چن جمله)

از اون سه-چهار جمله ای که نوشتم ۲ تاشو خط میزنم!!

:نه...اینجوری خیلی بی مزه میشه...اممممم...!

(این "امممممم" مثلا دارم فک میکنم!)

SMS میاد واسم...اِ..حانیه س!این بی شعور هم وقتی که من در شارژ غوطه ورم یه میس هم نمیندازه! وقتی که شارژ ندارم یادش میفته یه دوستی هم داره!(تازه وقتیم من بهش sms میدم جواب نیده!میگه ندیدم!)

داستانمو بی خیال میشم!(داشتم رمان مینوشتم!)

حرف اخر:

امروز خهلی سعی کردم از همه چی لذت ببرم!حتی چیزایی که واسم ناخوشاینده!(مثلا درس خوندن!) اما  حتی وقتی هم که درس میخوندم کلی بم خوش گذشت!شاید به خاطر این بود که واقعا میخواسم خوب بشم!میخواسم زندگیمو متحول کنم!

من تا پارسال اینجوری نبودم...همش میخندیدم!شاد بودم...از زندگیم لذت میبردم...اخلاقم خیلی بهتر بود و مهم تر اینکه "زندگی" میکردم!نه اینکه فقط "زنده" باشم!

اما امسال...نیدونم چرا؟بد شده بودم!اخلاقم مزخرف شده بود..همش غر میزدم و بهونه میگرفتم...مامان بابامم دیگه خسته کرده بودم!و...بد تر از همه!فقط "زنده" بودم!دیگه "زندگی" نمیکردم!با کوچک ترین حرف ناراحت میشدم.با کوچک ترین تلنگر  گریه میکردم!از همه چی میترسیدم!حتی از خودم!

اما دیه خسته شدم...دلم میخواس تغییر کنم!یه تغییر اساسی!!!این تصمیمو خیلی وخت بود داشتم اما دیشب دیه واقعا به خودم اومدم!

درسته صب زود بیدار نشدم و شب هم نیتونم زود بخوابم!اما به بقیه ی چیزا عمل کردم! کلی هم امروز بم خوش گذشت!

دستت درد نکنه علیرضا! میسی که راهنماییم کردی!من خوشحالیه امروزمو مدیونه تو...نه!..حرفای توئم!

خلاصه دیه...من از امروز میشم تینای قبلی!همونی که همش می خندید!همونی که همیشه در حال لذت بردن بود!

همونی که دلش شاد بود و همه رو دل شاد میکرد!

همونی که غیر از خدا و خون و سوسک و گربه و رعد و برق  دیه از هیچی نمی ترسید!

همونی که باید خودتو جر میدادی (شرمنده ها!) تا گریه شو ببینی!

(حالا قبلنا هم زود نالاحت میشدم!اینو بی خی!)

همونی که زندگی میکرد...

اره دیگه!

میخوام کمتر بیام نت.میخوام برم درسای اول رو بخونم.میخوام داستان نیمه تموممُ ٬تموم کنم!

میخوام به نت معتاد نشم!میخوام به دوستای نتی م عادت نکنم!

سخته...

برا من که همه تونو دوس دارم سخته...اما همیشه چیزای خوب با سختی کشیدن و تلاش کردن به دست میان!مگه نه؟!

اما میام کامنتاتونو میخونم....حرفاتون بم دلگرمی میده...احساس میکنم من تو ساری تنها نیسّم! دوستایی دارم که تو سرتاسر ایران به یادم هسّن!

همه تونو دوس دارم...من حرف الکی نمیزنم.از دروغ هم بدم میاد.پس وقتی به کسی میگم دوسش دارم ینی واقعا دوسش دارم!پس وقتی میگم همه تونو دوس دارم ینی واقعا دوستون دارم!

این اخرشم مث این سریالا میخوام تشکر کنم!

ابــجی سپیـده جون♥خهلی دوستت دارم!!!

امـــــــــــین جــــــون♥میسی از کمکایی که بهم کردی!

بـــابـــا مـــــــحمود جون♥BIG واسه خودت!!!ممنون که یه سری مشاوره بهم دادی!

عــــــلیرضا جــــــــــــــــون♥میسی که کمکم کردی!ممنون!

مــــارمـــــــولــــک جــــــــون♥(جزو لینکام نیس.)ولی اینم یه کمکایی کرد!

داداشـــــــــی رضــــــا جـــــون♥که خیــــلی مشاور خوبی بود!

داداشــــــی مــحــمــــدرضا جـــون♥دستت درد نکنه داداشی!خوشبخت شی!

و همه ی دست اندر کاران و عزیزانی که ما را در تهیه و ساخت این وبلاگ یاری کردند!!!

                                                  تابستان ۸۸

بهدن نوشت:به خدا میخواسّم به همه خبر بدم که اپ کردم٬میخواسّم از همه خدافظی کنم٬ولی کامپیوترم خرابه صفه اینترنت باز میکنم خودش می بنده! الانم با بدبختی و فلاکت اومدم!سرعتی هم که کانکت میشم کمه٬ هیش وبی بالا نمیاد...شرمنده!

+ چه روزی لطف کرده؟! پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥23:21 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |
ســــــــــــــــــهـــــــــــــــلـــــــــانـــــــــ!

حلول ماه رمضونتون مبالک و از این حرفا باشه!!!

من تا الان ۳ روز رو روزه گلفتم!(زحمت کشیدم!)

خهلی وخت بود میخواسّم اپ کنم٬ولی حسّش نمیومد!دیروز هم تا نصفه نوشتم ولی دیدم دیه اصن حالشو ندارم!(اخه دیروز روزه هم بودم!)

دیروز٬صبح دیدم زنگ خونمونو میزنن٬رفتم باز کردم دیدم این دختر واحد رو به رویی مونه!

جزقله ۶ سالش بیشتر نیس آ! اومده به من میگه سی دی کارتونی داری؟!

خُ من دیه نیرم کارتون بخرم که!اگرم بخرم زبان اصلی میگیرم واسه تقویت زبانم!

چن وخت پیشا هم بهش شرک رو دادم٬وقتی برگردوند فک کنم با سیم ظرفشویی شسته بودتش! شایدم داده بود دست داداش کوشیکش (که هنو ۱ سالش نی!)

گفتم نه ندارم.(فک کنم دلش واسم سوخت!) گفت:میخوای من بهت بدم؟!

نیدونم راجع به من چی فک کرده!خُ میگیم من عقلا" بزرگ نشدم٬خُ این هیکلمو در نظر نیگیره؟!

***   ***   ***   ***   ***

دوشنبه٬کلاس زبان داشتم.من و کوثر رفتیم سی دی ها و دی وی دی هایی رو که از اقا نظری رو گرفتیم بهش پس بدیم!رفتیم تو دفتر مدرسین داشت با یه اقاهه ی دیه حرف میزد٬ما رو که دید بهد از سهلان و علیک و از این حرفا به اون اقاهه گفت:

They both have a prefect ability and they are both from there Nodet Students School.

They re both perefect in English and polite(!) and

I am always proud of students like that!

یه چیزایه دیه هم گفت که چون طولانی میشه حسّ نوشتنش نیس!

حالا از کلاس داشتم برمیگشتم خونه٬تو کوچه مون این جزقیلیا داشتن بازی میکردن یکیشون گفت:

من میشم جومونگ تو بشو تسو!

انقد خندیدم!گفتم منم بیام بشم سوسانو!؟گفت:هه!بازیمون مردونه س!

***   ***   ***   ***   ***

چن روز پیش داشت اینجا بارون میومد٬دیروز رفتم تو حیاط دیدم بارون زده گل افتابگردونمو از ریشه در اورده!انقده ناراحن شدم...

اخه خهلی ناناس بود گلم!همون یه دونه رو هم کاشته بودم٬کنار گلای رز بود٬زرد و قرمز یه هارمونی قشنگی داشت...!حیف شد...!

***   ***   ***   ***   ***

(اخ جون! ملدسه ها نزدیکه!هورااا!~~~~> پارازیت!)

***   ***   ***   ***   ***

یه چیزی...میگم با گشنگی و تشنگی میشه رسید به خدا؟!

من حالا با بقیه کاری ندارم٬خودمو دارم میگم!از این همه ماه فقط ماه رمضونو مث ادم نماز می خونم! (البت + فصل امتحانا!)

تازه اونم بضی هاشو نیخونم!دروغ که میگم غیبت که میکنم بیرون که میرم میمیرم موهامو بدم تو! استین مانتومم که تا ارنجم میرسه٬مانتومم که یه چیزی تو مایه های تنگه! اون وقت اینجوری برم بیرون٬ولی با دهن گشنه!؟ چه فایده؟!ینی نماز روزه م قبوله؟!یا دارم خودمو خر میکنم؟!~~~> خر پیدا نکردم گوسفند گذاشتم!

اره...دارم خودمو خر میکنم!میگم مهم دل و نیّت و قصده!ظاهر مهم نیس باطن مهمه!

خودمو دارم خر میکنم دیه!کسی که میخواد خوب باشه باید ظاهر و باطنش پاک باشه٬ظاهر و باطنش یکی باشه!

نه؟!

***   ***   ***   ***   ***

خُ دیه بسه!حالا از بحث عرفان و احسان و رمضان بیایم بیرون!

دیه چه خبر؟!~~~~~> انقده من از این جمله بدم میاد!

 دیروز پسر همسایه بالایی ما یه اهنگی گذاشته بود ماله دهه ی ۶۰!!!ماله قبل از مسیح بود!

واسه وختی بود که هنو مارک D&G نیومده بود و مردم به جای ایس پک کرانچی میخوردن!اره...ماله همون موقع هاس...!اهنگ Please Dont Stop The Music که خوانندشم Rihannaس!!!

(البت من خودم در دوران طفولیت به این اهنگ عشق می ورزیدم!)

همشم این یه تیکه رو میذاشت:

We hand in hand

And chest to chest

Now we are face to face

حالا یا listening ش ضعیف بوده میخواسّه بفهمه این یه تیکه چی میگه؟!یا دوس داشته این یه تیکه رو!

 ***   ***   ***   ***   ***

یه سوال فنّی:

تو هری پاتر٬چو یه سال از هر بزرگتر بود یا کوشیکتر؟!

حوصله ندارم خودم برم بخونمشون!

من دیه برم ناهار بخورم...فهلنه بابای!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱:من دلم گوجه سبز خواس...

پ.ن۲:الان یه ادامس اکالیپتوس خوردم از این با خودیا بود نه از اون بی خودیا!تا فیها خالدونم سوخت!

پ.ن۳:الان حسّش نی خبر بدم اپ کردم...بهدن میگم!

پ.ن۴:تازه اینجوری هم میفهمم کیا با مهرفتن بدون اینکه من بگم خودشون میان!

پ.ن۵:من همه تونو  دعا میکنم٬ شما هم منو دعا کنین!

فهلن...

بهدن نوشت: بین این قالبایی که موقتی گذاشتم کدوم بهتره؟!

+ چه روزی لطف کرده؟! چهارشنبه چهارم شهریور 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥14:4 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |

میگم تا حالا شده توسط پشه ها ابکش بشین؟!

من سوراخ سوراخ شدم!!!از کف پام بگیر تااااااااااااااا فرق سرم همه ش نیش زدن!نامردا!

حالا من حساسیتمم شروع شده...اعصابم یه جورایی خط خطی می نماید!

(اخه من پوستم خهلی حساسه٬تابستون که میشه٬یه جوری میشه...!)

امروز:

ساهت یه رب به پنج ساهت زنگ زد که بیدار شم.طبق معمول بلند شدم و خفه ش کردم و خوابیدم! (من اگه مثلا ساهت ۶ بخوام بیدار بشم٬باید رو ساهت ۵ کوک کنم!)

ساهت پنج و نیم به زور بیدار شدم.(شبش ساهت ۱ خوابیده بودم.)قرار بود بیدار شم که درس بخونم!

(من و درس؟!)

خلاصه٬ساهت شیش و نیم صبا اومد دنبالم که بریم دم ایستگاه واسه سرویس.(درس هم نخوندم!!!)

تو اتوبوس هم از سر لطفم یه نیگا به مبتکران انداختم!رسیدیم مدرسه٬داشتم میرفتیم که حانی هم رسید بهمون.

weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  (من بین همه ی دوستام ٬ weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  حانیweblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  رو از همه بیشتر دوس دارم!خهلی خهلی دوسش دارما!)weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان

‌‌إ...تلفن زنگ میزنه...صب کنبن من برم جواب بدم!

خُ..حانی بود!weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  (عجب حلال زاده ایه!)weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان

حانی حالش بد بود.اونم مث من معده درد گرفته بود.weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  هفته ی پیش که من تهران بودم ندیدمش٬هفته ی قبلشم که خودش حالش بد بود و نیومده بود٬خلاصه دو هفته بود ندیده بودمش...انقذه دلم براش تنگولیده بود...!

زنگ اول ریاضی داشتیم.امروز نه کوثر اومده بود نه روشنک!حانی هم که فقط ریاضی میاد.Begging

چون زنگ دوم امتحان فیزیک داشتیم٬فاطمه اومده بود داشت از بچه ها می پرسید که حاضریم بگیم امتحانو لغو کنه؟!

حانی هم به شدت اعلام موافقت کرد و گفت اره من مریض بودم هفته ی پیشم نبودم من جزوه نداشتم و ...

که بهش یاداوری کردم که فقط کلاس ریاضی میاد و کلاس فیزیک کاملا مستقل بوده و هیچ ربطی به کلاس ریاضی که حانی میاد نداره!

سر زنگ ریاضی هم یه جورایی ضایع شدم!اخه یه مساله خیلی سخت داده بود٬هیش کی حل نکرد!بهدش معلممون گفت بچه راه حلّاتونو بگین حتی اگه اشتباه باشه!منم یه راه حل به ذهنم رسید٬گفتم من فک کنم فهمیدم!گفت خب بیا جلو!رفتم تا نصفه حل کردم٬بهدش خودم فهمیدم چه راه حل عتیقه ایه!بهد معلممون گفت حالا چی؟!منم گفتم حالا هیچی!(ولی خودش بهم گفت خیلی خوبه که حداقل نظرمو گفتم!)

دیه اومدم نشستم و تا اخر کلاس خفه شدم!(هر چند مساله های بهدیو درست حلّیدم!)

زنگ اول که تموم شد مامان حانی اومد دنبالش.انقد تو حیاط خندیدیم...!

(خانم رحیمی/جیب/کفش/اصغری/پانته ا افشار/سیبیل/پدرام افشار/معلم فیزیک/همودیالیز/صورتی)

بالا رو بی خیال!

زنگ دوم فیزیک داشتیم.من که اصن جزوه نداشتم!بقیه ی بچه ها هم که نخونده بودن!اقا این معلمه اومد تو کلاس٬ما هم التماس و این حرفا که امتحان نگیره!گفت اول یه چن تا نمونه سوال کار میکنیم بهد امتحان!

الاغ سوالو که حل کرد تموم شد٬به من نیگا کرد گفت متوجه شدی؟گفتم بله!گفت نه نشدی!

دوباره توضیح داد!

حالا منم فهمیده بودم سوالو ها٬بی شعور فک کرده من خنگم!

یه سوال دیه حل کرد٬دوباره گفت متوجه شدی؟گفتم بله!گفت شدی؟گفتم شدم!بهد به موژان نیگا کرد گفت شما هم شدی؟

(نیدونم چرا اینجوری حرف میزد؟!)

امتحان گرفت!منم فقط یه فرمولو بلد بودم!(تازه اینم از سال اول یادم مونده بود!)همه ی سوالارم با همون فرمول حل کردم!حالا وسط امتحان به من میگه:شما امادگی امتحان نداری؟گفتم نه!گفت بیا بهت یه کار بگم!بهد همه ی بچه ها هم گفتن ما هم امادگی نداریم!ولی خب دیه...!

بهم گفت برم لیست کلاسا رو بیارم.از طبقه ی سوم رفتم طبقه اول رفتم به خانم دلاوری گفتم گفت برو به اصغری بگو!به اصغری گفتم گفت برو به رحیمی بگو!به رحیمی گفتم گفت برو به دلاوری بگو!

و ...(الی اخر!)

نتیجه:منو به عنوان توپ فوتبال هی از این ور به اون ور شوت میکردن بی شعورا!

بهدش دوباره برگشتم بالا به اقا رسولی گفتم لیست گم شده!گفت الان یادم اومد!برو کلاس شماره ی ۱۴ اونجا جا گذاشتمش!

شما بودین چه حسی بهتون دست میداد؟!دلم میخواس اون هیکل گلدونیشو له میکردم!

رفتم لیست رو بر داشتم و بهدش رفتم سر برگه م.خداییش بد ندادم!چون تستی بود و نمره منفی هم نداشت اونایی رو هم که شک داشتم زدم!

زنگ سوم هم که من و فاطمه و موژان بیکار بودیم رفتیم ازمایشگاه.(اقا دارابی همچین باهام سلام علیک کرد و اصن به روی مبارکشم نیاورد که اسم منو به عنوان شلوغا داده بود دفتر!ابرو)

رفتیم تو ازمایشگاه زیست که خانم زارعی اومد گفت بیاین کمک!گفتم فاطمه بپر با توئه!فاطمه گفت موژان کارخودته!منم نیست از فک و فامیلای دهقان فداکارم(!) طی یه عملیات فداکارنه و پطروسانه رفتم کمک!

اخرش گفت تو قیافه ت خیلی اشناست!گفتم اخه دوران مدرسه ها من و دو تا از دوستام (حانیه و پرنیان) زیاد میومدیم اینجا!گفت اهان واسه همون همودیالیز که اخرم درستش نکردین؟!

(فک کنم کلّ مدرسه میدونن قرار بود ما سه کله پوک همودیالیز دُرُس کنیم!!!)

بهدشم که اومدم خونه و همانند یه حیوان به نام خرس تا ساهت ۴ خوابیدم!

نیدونم ساهت چن بود؟!مامانم بهم گفت زنگ بزن خیاطی ببین اگه مانتو مدرسه ت حاضره بریم بگیریم!

منم زنگیدم خونه ی خیاطه بهش گفتم ببخشین شما الان بیرونین یا خونه؟!

به خونه ی زنه زنگ زدم میگم بیرونین؟!

خب خداییش میخواستم بگم بیرون نمیخواین برین؟! که اشتباه لپی شد!

اصن سوتی من زیاد میدم!

اون روز که تفلد شوهر خواهرم بود٬زنگ زدم خونشون٬تبسم برداشت.میخواستم بگم  تفلد شوهرت مبارک!گفتم:شوهرم تفلدت مبارک!

تازه امروزم زنگ ریاضی به گزینه ی "ب" گفتم عدد ب!(هر چند این در برابر بقیه ناچیزه!)

راستی٬من دیروز برای اولین بار با مامان بابام نشستم جامبون ببینم!(همون جومونگ منظورمه!)

اون فیلمه چیه اسمش؟!...درستکاران؟!....نادرستکاران؟!...اها!..رستگاران!

چقد مسخره س!خُ دیه...از کارگردانش معلومه!همون کارگردان فیلمه "نرگس" بود دیه؟!

همون فیلمه که به فیلم هندی گفته بود زکـــــــّی!اخرش حق به حق دار رسید و همه با هم ازدواج کردنو همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و چون ازاین فیلم ابکی ها بود کلاغه هم به لطف کارگردان به خونش رسید!

منم از این فیلمایی دوس دارم که اخرش همه بمیرن!

از این فیلمای ابکی منم میتونم بسازم!کاری نداره والا!

یه دو سه تا بازیگر بیکار!

یه خانم که باردار باشه با یه جنین ضدضربه!

یه اقا که از اول تا اخر فیلم خواب باشه!(چقد نقش این احمدرضا سخت بود واقعا!بمیرم براش الهی!اون همه دیالوگو چه جوری حفظ کرده بود طفلکی؟!

یه دختر پرو و سرتق و تخس (پونه!)

یه داداش گاگول که کچل هم باشه و تازه از سربازی اومده باشه!

آُه...انقد من از این قنبر خانم بدم میاد...!با اون شوهرش!

حالا فیلنمامه:

اون خانم بارداره باید یه چادر سرش کنه و بره تمام سوراخ سنبه های تهرانو بگرده!همونطور که گفتم جنین هم باید ضد ضربه باشه!ینی هر چی مامانه غم و غصه میخوره و استرس داره و زمین میخوره باید سالم بمونه!و از زهرمار تغذیه کنه!

هر چیزیم یه ربطی  باید به احمد رضا پیدا کنه!

این زنشم دست کماندوها رو از پشت بسته!پلیسای ماست رو میذاره تو جیب بغلش!

یه اب معدنی هم میدیم دست این پلیسه از اول تا اخر هی میده بالا!

رویا هم که انگار میخ قورت داده!

یه بچه ۱ ساله رو هم میذاریم جای ناهید بچه ی بابک!(همونی که تازه به دنیا اومده!)

حالا یه کم نمک و فلفل!(به میزان لازم!)

میدیم دست سیروس مقدم یه هم بزنتش!

حالا میبریم شبکه سه!

بفرمایید پای تلویزیون تماشا کنید!اماده ست!

***   ***   ***   ***

میگم رمان قشنگ خارجی سراغ ندارین؟!از این ایرانی ابکی ها نمیخوام!

یه چی دیه!

من میگم چون شیرینم پشه نیشم میزنه!

حانی میگه پشه ها بیشتر میرن سراغ اشغال!!!

حالا به نظر شما کدوممون درس میگیم؟!

میگم رفتار این اقا رسولی خیلی شک برانگیزناک بودا!

حالا خوبه بدبخت زن داره!اگه نداشت نه تنها من٬کلّ بچه های کلاس یه فکری میکردنا!

اخه خهلی یه جوری نیگام میکرد!

راستی!

این معین فلاحتگر رتبه ۱ کنکور ریاضی قیافه ش چرا اینجوریه؟!

ماله شهید بهشتیه ساریه!خب؟!یه عکس ازش زدن بیچاره فک کنم تو اون عکس بد افتاده!

ولی خدایی مخه نه؟!

خوش به حالــــ....ـش....

این پست طولانی شد؟!

خب بشه..!

مهم نی!

پ.ن۱:میخوام دوباره نقاشی کشیدنمو شروع کنم!

پ.ن۲:فهلنه بابای!!!

 

+ چه روزی لطف کرده؟! یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388♥چه ساهتی زحمت کشیده؟!♥0:49 ♥کدوم خوشملی نوشته؟!♥ ๑*•.¸♥¸.•*TiNa JOoOoOoN* •.¸♥¸.•*๑ |